عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

83

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

در لباس سفيد سوار بر اسب سياه حاضر آمد و رويش چون ماه ميدرخشيد . در برابر پدر از اسب به زير آمده شرط ادب بجاى آورد و راست ايستاد كيكاوس شرمسار و مغموم ياراى ديدن در چشم پسر نياورده اشگ در ديدگانش حلقه زد . سياوش گفت اى ملك غصّه به خود راه مده اگر من بىتقصير باشم خداوند مرا نجات خواهد داد و اگر مقصّر بودم تو نبايد رنج آن داشته باشى كه من در آتش نابود شوم . پس اسب طلبيده بر آن بنشست و روى به آتش شعله‌ور آورد ضمنا فرياد گروهى كه با گريه او را دعا ميگفتند شنيده ميشد . چون بنزديك آتش رسيد شلّاقى باسب آشنا كرد و يك دفعه از آن گذشت و نسوخت حتّى به لباس و اسبش صدمه‌اى نرسيد كيكاوس را مژده بردند كه پسر از يك تلّ آتش بتلّ ديگر پريد و سلامت است شاه از اسب به زير آمده سجدهء شكر بجاى آورد حاضرين نيز از شوق بگريه درآمدند و دعاگويان نذرها كردند چون سياوش بحضور پدر رسيد شاه بجانب او رفته او را در آغوش كشيد و اشك شوق از ديده فروميريخت و ميگفت : فرزند ترا دوباره به من داده‌اند پس او را با خود بقصر سلطنتى برده امر داد سران سپاه و بزرگان را حاضر آورند و آنانرا به صرف طعام دعوت كرده باهم جرعه‌نوشى نمودند و جامهء افتخار بر سياوش و ديگران پوشانيده سودابه را بجلّاد سپرد « 1 » . وقتى او را براى مجازات ميبردند

--> ( 1 ) از شاهنامه : چو پيش پدر شد سياوخش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك فرود آمد از اسب كاوس شاه * پياده سپهبد پياده سپاه سياوش را تنگ در بر گرفت * ز كردار بد پوزش اندر گرفت سياوش بپيش جهاندار پاك * بيامد بماليد رخ را به خاك كه از تف آن كوه آتش برست * همه كامهء دشمنان كرد پست به دو گفت شاه اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشن روان چنانى كه از مادر پارسا * بزايد شود بر جهان پادشا بايوان خراميد و بنشست شاد * كلاه كيانى بسر بر نهاد سه روز اندر آن سورمى دركشيد * نبد بر در گنج بند و كليد چهارم بتخت مهى برنشست * يكى گرزهء گاوپيكر بدست برآشفت و سودابه را پيش خواند * گذشته سخنها به دو باز راند كه بىشرمى و بدبسى كرده‌اى * فراوان دل من بيازرده‌اى نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين بدژخيم فرمود كاين را بكوى * ز دار اندر آويز و برتاب روى